در بیان آنکه کشتن مرد زرگر به ارادهی الهی بود نه به خیال باطل»از کتاب کلید مثنوی
حکایت عاشق شدن پادشاه به کنیزک
در بیان آنکه کشتن مرد زرگر به ارادهی الهی بود نه به خیال باطل
🔸کشتن آن مرد بر دست حکیم
🔹نی پی امید بود و نی زبیم
🔸او نکشتش از برای طبع شاه
🔹تا نیامد امر و الهام از اله
📝 تشریح: شاید در این داستان ایرادی واقع شود که طبیب به زرگر بیگناه شربت زهر داد و او را کشت و پادشاه نیز از این کار خشنود بود؛ در حالی که مولانا در ابیات پیشین پادشاه و طبیب را دیندار و عارف معرفی کرد.
✅ پاسخ مولانا این است کهکشته شدن زرگر به دست طبیب از سر هوای نفس نبوده تا از پادشاه تصور امید و منفعتی یا خوف و ترسی داشته باشد، طبیب هم مراعات و ملاحظه پادشاه را نکرد بلکه کشته شدن زرگر به دست طبیب، حکم و الهامی از جانب خداوند بود.
🔸آن پسر را کش خضر ببرید حلق
🔹سرّ آن را در نیابد عام خلق
📝 تشریح: در اینجا مولانای بزرگ در تأیید عمل طبیب مثالی بیان میکند او ميفرماید راز کشته شدن پسر بچه به دست خضر نبی را مردم عوام نمیفهمند. همچون طبیب که به امر الهی زرگر را کشت ولیکن فهم و درک آن برای مردم عوام مقدور نیست.
🌼نکته: یک مسئله شرعی در این مقال مطرح میشود آن اینکه در شریعت ما عمل بر مبنای الهام وقتی جایز استکه مخالف با حکم شرع نباشد. غرض اینکه وقتی بین الهام و وحی تعارض باشد، میبایست بر وحی عمل شده و الهام متروک میگردد.
در شرایعگذشته غالباً زمانیکه بین وحی و الهام تعارض و تخالف بوجود میآمد الهام ارجح قرار میگرفت. به عبارتی الهام از وحی تفکیک شده و آن را مقدم میدانستند، امّا در بقیهی مواقع حکم وحی بر حالت خود باقی میماند. پس اثر الهام در ادیان گذشته وجود داشته است. در اصول شریعت ما خبر واحد و قیاس اثر مجتهد است که در برابر نص قرار ميگیرد لذا در دین اسلام مرتبهی الهام بعد از همهی دلایل ميباشد. پس با وحی در واقع یک ضابطهی کلّی وضع گردیدکه کسی را بدون جرم مبرهن نمیتوان کشت حالآنکه خضر از طریق الهام و بنابر مصلحت به حكمت خاص به حکم خداوند آن بچه را به قتل رساند و این یک حكم ویژه و استثناء است و وی بر این حکم عمل کرد.
بنابراین ممکن است در سلامتی روحی پادشاه نیز نفع عموم در نظر بوده و یا ممکن است زرگر همچون آن طفل مقتول در آینده مرتکب امر خلافی میشده لذا به همین خاطر بوده که کشتن وی به طبیب الهام شده است.
⬅️ لازم به یادآوری است در شریعت ما چنین امری ناجایز و ناروا محسوب میشود.
🔸آنکه ازحق یابداو وحی و خطاب
🔹هــرچــهفرمــایدبُودعــینصـواب
🔸آنکه جان بخشد اگر بکشد رواست
🔹نائبست ودست او دست خداست
📝 تشریح: در این ابیات مولانا به دلایل جایز بودن قتل زرگر میپردازد. مولانا چنین بیان میکند کسی که جان میبخشد (خداوند) اگر هم بکشد عمل وی جایز است، این فعل جایز را گاهی خداوند خودش انجام میدهد و گاهی به واسطهی نایب و قایم مقام خود. در مورد زرگر این کار به واسطهي نائبش انجام شد؛ یعنی به وی الهام نموده که چنین کن. اکنون چه جای ایرادی باقی میماند؟! چرا که آن ولی الله نایب خداوند بود و فعل او نیز مانند فعل خداوند است. در این باب هیچ شک و شبههاي نداشته باشید. مراد از «دست» در بیت مجازاً «کار» است زیرا اکثر کارها با دست انجام میشود.
🔸همچو اسماعیل پیشش سر بِنه
🔹شاد و خــندان پیش تیــغش جان بده
🔸تا بماند جانت خندان تا ابد
🔹همــچو جــان پاک احـــمد با احد
🔸عاشقان جام فرح آنگه کَشند
🔹که به دست خویشخوبان شان کُشند
📝 تشریح: سر نهادن یعنی نفس خود را تسلیم کردن؛ خوبان یعنی معشوقان؛ معنی ابیات اینگونه است وقتی شما اولیا الله را نایب خداوند دانستید باید تسلیم خدمت آنها شده و در مقابل تیغ ریاضتشان با رضایت کامل و از سر شوق جان بدهید. مراد از جان دادن هم این است که آسایش و هوای نفسانی را ترک نمایید. به عبارت بهتر اگر شیخ و نایب خداوند قصد کند با ریاضت و مجاهده به اصلاح ظاهر و باطن شما بپردازد با رغبت تمام آن را پذیرفته و بر آن عمل کنید که تا ابد از نجات و قرب الهی خشنود گردید. چنانکه حضرت احمد مجتبی با رضا و تسلیم کامل بر احکام خداوندی عمل فرمود و با حصول قرب خاص تا ابد محفوظ و مسرور ماند.
در واقع عشاق آن وقت خشنود میگردند که معشوق آنها با دستان خود، آنها را به قتل برساند و طالبان الهی آن وقت مسرور میشوند که شیوخ کامل و مرشدان محبوبشان ایشان را به ریاضت و مجاهده وا دارند و خواهشات نفسانی مریدان را محو نمایند
🔸شاه آن خون از پی شهوت نکرد
🔹تو رها کن بدگمانی و نبرد
🔸تو گمان کردی که کرد آلودگی
🔹در صفا، غش کی هلد پالودگی؟
🔸بهر آنست این ریاضت وین جَفا
🔹تا برآرد کوره از نقره جُفا
🔸بهرآنست امتحان نیک و بد
🔹تا بجوشد بر سر آرد زر زَبد
🔸بگذر از ظنّ و خطا ای بد گمان
🔹اِنّ بَعضَ الظَّنِّ اِثمٌ را بخوان
🔸گر نبودش کار زالهام اله
🔹او سگی بودی دراننده، نه شاه
🔸پاک بود از شهوت و حرص و هوا
🔹نیک کرد او لیک نیکِ بدنما
📝 تشریح: «غش» به معنی چرک و مراد از آن صفات ذمیمه میباشد؛ پالودگی یعنی صاف کردن؛ «غش» مفعول فعل هلد و «پالودگی» فاعل آن است. جفای اول به فتح یعنی سختی و مراد ریاضت است. مراد از کوره آتشدان است. جفای دوم به ضم به معنای کدورت و خاشاک میباشد. کوره فاعل فعل برآرد است و جفا مفعول آن. «زر» فاعل بجوشد و «زربد» مفعول فعل آرد است.
مفهوم ابیات فوق این است؛ پادشاه بخاطر خواهشات نفسانی خود خون زرگر را نریخت لذا تو بدگمانی و نزاع را رها کن شاید گمان شما این باشد که او در این فعل ملوث به گناه شده است وليكن این گمان اشتباهی است؛ زیرا پادشاه با انجام ریاضت تزکیه شده بود و در تزکیه و پاکی بر اثر ریاضت صفات ذمیمه از صفات نیک جدا میشود به همین خاطر مرید تحت ریاضت و مجاهده قرار میگیرد تا صفات ذمیمه از اخلاق حمیدهي وی جدا و متمایز شوند، همانگونه که در کوره نخالههای نقره جدا میگردد. هم چنین خود را از بدگمانی دور بدار و ارشاد خداوندی را مدنظر قرار بده که میفرماید: اِنّ بَعضَ الظَّنِّ اِثمٌ (حجرات: ۱۲) «برخي از گمانها گناه است».
مراد از امتحان نیک و بد؛ مجاهدات تشریعی و تکوینی (اختیاری و اضطراری) است و بدین خاطر لازم است تا خوب و بد از هم جدا شود. طلا وقتی داغ میشود در حالت غلیان نخالههای آن بالا میآید به نحوی که به آسانی برداشته و دور ریخته میشود پس اگر کار پادشاه موافق با الهام خداوند نمیبود در حقیقت وی سگی نفسپرست به شمار میآمد نه پادشاه. بنابراین پادشاه از شهوت و حرص پاک بود و هر کاری را که انجام میداد درست بود اگر چه ظاهری نازیبا داشت.
🔸گر خضر در بحر کشتی را شکست
🔹صد درستی در شکست خضر هست
🔸وهم موسی با همه نور و هنر
🔹شد از آن محجوب، تو بی پَر مَپر
📝 تشریح: این ابیات در حقیقت مهر تأییدی است برای رفع شبههای که پیش آمد؛ یعنی دقت کنید، در ظاهر حضرت خضر کشتی را شکست، امّا در واقع برای حفاظت کشتی به این عمل اقدام نمود. چنانکه شرح آن در قرآن مجید مذکور است. در برابر عمل حضرت خضر خیال و فکر حضرت موسی با وجود علم، معرفت، کمال و نبوتی که داشت؛ قاصر از فهم و درک این موضوع بود پس حواستان باشد که شما نیز بدون پر پرواز نکنید.
🌼نکته: شاید از این داستان برای برخی شبهه ایجاد شود که علم باطن از علم شریعت برتر است و به همین سبب بود که موسی برای فیض بردن نزد حضرت خضر فرستاده شد. در نظر ایشان علم باطن متعالی و حضرت موسی از درک آن قاصر بود. هم چنین شايد از این داستان استنباط شود اگر حتّی شیخ، خلاف شرع حکم کند واجب است مرید متابعت نموده چنانکه حضرت موسی چون نتوانست اتباع کند از حضرت خضر جدا شد.
باید توجه داشت تمام این دلایل ادعاهایی واهی و پوچ است و هرگز نمیتوان برتری علم باطن را بر علوم شرع از این داستان استنباط نمود چرا که اولاً علم شریعت مجموعهای از روشهای اصلاح ظاهر و باطن است. (مراد از اصلاح ظاهر، اصلاح اقوال و افعال و مراد از اصلاح باطن، اصلاح عقاید و اخلاق میباشد).
در شریعت نام مجموعهی علوم برای اصلاح ظاهر را «فقه» و نام مجموعهي علوم براي اصلاح باطن را «تصوّف» گویند. علم باطن صد قسمت دارد و هرگز ممکن نیست که جزء از کل برتر باشد در ثانی در داستان حضرت خضر نباید برخی از امور بعیده را که به طور پنهانی به وی اطلاع داده شد علم باطن نامید. لذا تنها چند واقعهي جزئی که زماناً و مکاناً بعيد به نظر میرسید برای حضرت خضر هویدا و آشکار گردید و نتیجهي آن در همین حد بود و نه بیشتر. مثلاً ماجرای پادشاه ظالم مکاناً و کفر بچه زماناً و داستان گنج پنهان در زیر دیوار مکاناً بعید بود. پس نمیتوان به نمایان شدن چیزهای دور و نزدیک علم باطن گفت. در مقابل، علم حضرت موسی شامل علوم شرعی و معارف الهی بوده به نحوی که علوم ظاهر و باطن همگی شعبهای از آن هستند.
خلاصهي کلام؛ علم خضروی به هیچ عنوان بر علم موسوی رجحان و برتری نداشت، قطع نظر از اینکه فرستاده شدن حضرت موسی نیز بنابر دو دلیل مستقل بود دلیل اول مربوط به هنگامی است که حضرت موسی در جواب سائل فرمود: «انا اعلم» اگر چه این پاسخ به اعتبار «علوم الهیه» درست بود و لفظاً شامل تمام علوم میشد امّا خداوند برای کاربرد محتاطانهی الفاظ، وی را تنبیه فرمود که ای موسی تو بعضی از علوم را نمیدانی و من این علم را به دیگران دادهام.
ندانستن حضرت موسی مانند این است که انسان کامل و بزرگی نداند پس دیوار چیست و این ندانستن دلیل این نیست که هر کس این واقعه را میداند از آن انسان کاملتر و بهتر است.
پس آنچه از این داستان استنباط شده اشتباه و قیاس مع الفارق میباشد، زیرا در این داستان به شهادت خداوند، کامل بودن حضرت موسی مؤکداً به حضرت خضر اطلاع داده شده بود و وی میدانست که هیچ کار حضرت موسی خلاف شرع نيست و ندانستن معنای آنچه خضر انجام میداد يك امر طبیعی بود و اشکالی نداشت، امّا حضرت موسی میتوانست سکوت کند و تسلیم محض پیر طریق باشد.
دلیل دیگر اینکه حضرت خضر مکلّف نبود از شریعت موسوی پیروی کند، زیرا شریعت وی چیز دیگری بود درست برخلاف زمان فعلی که همه مکلّف بر اتباع از شرع واحدند و اگر کسی الان خلاف آن عمل کند اتباع از وی جایز نیست؛ بنابراین روشن شد که تمام این ادّعا سرتا پا اشتباه و مقصود مولانا در این مقام هرگز بیان فضیلت علم خضروی بر علم موسوی نیست بلکه مطلب این است که گاهی برخی از اکابر بر اسرار کوچک اطلاع نمییابند. اکنون شما با وجود اینکه بسیار حقیر هستید چگونه اسرار اکابر را انکار میکنید؟!
🔸آن گلسرخست توخونش مخوان
🔹مست عقلست او تو مجنونش مدان
📝 تشریح: این بیت مثالی است برای زمانی که بعضی امور زیبا و زشت در ظاهر شبیه یکدیگر هستند مثلاً گل سرخ و خون همرنگ اند، امّا در پاکی و ناپاکی فرق دارند. گاهی شخصی کاملاً عاقل در اثر کمال عقل خود دچار سرمستی می شود؛ نباید وي را دیوانه و مجنون دانست زیرا بین این دو فرق بسیار است اگرچه رفتارشان شبیه هم باشد.
🔸شاه بود و شاه بس آگاه بود
🔹خاص بود و خاصه اللّه بود
🔸آن کسی را کش چنین شاهی کشد
🔹سوی تخت و بهترین جاهی کشد
🔸گر بدی خون مسلمان کام او
🔹کافرم گر بردمی من نام او
🔸می بلرزد عرش از مدح شقی
🔹بدگمان گردد ز مدحش متقی
📝 تشریح: کافرم قسم است و «می بلرزد عرش از مدح شقی» اشاره به حدیثی دارد.آگاه به معنای عارف بقیهی مطلب هم واضح است. «کُشد» اول به ضم به معنای کشتن و دومی به فتح به معنای رهنمون شدن است که در آن حتی کشته شدن برای کشته شده منفعت شمرده میشود همان طور که بعضی از اهل علم گفتهاند.
طفلی را که خضر کشت اگر بالغ میشد کافر میگشت پس طفل مقتول به چنین منفعتی رسید که در طفولیت بیگناه مرد. اکنون آیا جای تعجب دارد اگر چنین نفعی برای زرگر مقرر شده باشد؟! گویا به طبیب روحانی اطلاع داده شده بود که چه نفعی در پیش روی زرگر است!
🔸نیم جان بستاند و صد جان دهد
🔹آنچه در وهمت نیاید، آن دهد
🔸قهر خاصی از برای لطف عام
🔹شرع میدارد روا، بگذار گام
🔸گر ندیدی سود او در قهر او
🔹کی شدی آن لطف مطلق قهر جو
🔸طفل میلرزد زنیش احتجام
🔹مادر مشفق در آن غم، شاد کام
🔸تو قیاس از خویش میگیری و لیک
🔹دورِ دور افتادهای بنگر تو نیک
🔸پیشتر آ تا بگویم قصهای
🔹بو که یابی از بیانم حصهای
📝 تشریح: «قهر خاصی» مفعول فعل «میدارد» است؛ «بگذار» به معنای «ترک کن» میباشد؛ گام به معنای «قدم» است؛ یعنی در راه اعتراض گام بگذار در واقع این بیت دلیل دوم است که در پاسخ اشکال مطرح شده است خلاصه اینکه گاهی دین برای دفع ضرری عمومی، واقع شدن یک ضرر خاص را جایز میداند لذا در اینجا مردن پادشاه موجب مضرّت عام خلایق میشد، زیرا وی عادل بود به همین دلیل ضرر خاص (موت زرگر) جایز شمرده شد.
این قاعدهی شرعی در کتاب «الحجر» و دیگر کتب فقهی مذکور است، وليكن کاربرد آن در این محل دچار اشکال بوده، زیرا این ضرر بزرگ بدون جرم ظاهری، آن هم ریختن خون انسانی مظلوم یقیناً نمیتواند در قاعدهی مذکور داخل گردد. پس همان پاسخ اول کافی به نظر میرسد و این پاسخ دوّم نمیتواند مقصود باشد فقط علی سبیل التنزل بیان شد، لذا اگر این پاسخ دوّم دلیل ضعیفی شمرده شود و مورد اعتراض واقع گردد، مهم نیست.
ابیات بعدی در حقیقت تکرار مضمون گذشته بیت «آن کسی را کش چنین شاهی کشد * سوی تخت و بهترین جاهیکشد» است و مثالي برای مضمون مذکور «طفل میلرزد ز نیش احتجام». مراد از نیم جان، ضعیف و حقیر و فانی است و مقصود از صد جان، جان باقی.
مضمون ابیات این است که اگرچه ظاهراً عمل طبیب روحانی سبب مرگ زرگر شد امّا در واقع حیات ابدی برایش رقم خورد. پس هرگز نباید احوال بزرگان را با احوال خود مقایسه نمود. مولانا در ادامه به بیان داستانی که تمثیلی برای سنجش و مقایسهی نابجا است، میپردازد.
ادامه دارد.....
📚 كتاب: كليد مثنوی
📖مولف: حکیم الامت حضرت مولانا اشرف علی تهانوی رحمه الله تعالی
✏️مترجم: امید محمدی